سلام دوستان عزیز
این یه شعره که من خیلی دوستش دارم اما نمیدونم کی اون رو گفته
|پس با اجازه شاعر جان :
نادره مردی ز عرب هوشمند گفت به عبد الملک از روی پند
روی همین مسند و این جایگاه زیر همین گنبد و این بارگاه
بودم و دیدم سر شاه عباد شمر نهادی بر ابن زیاد
بعد دو روزی سر ان خیره سر بد بر مختار به روی سپر
بعد که مصعب سر و سردار شد دست خوش او سر مختار شد
این سر مصعب بود ای هوشیار تا چه کند با تو دگر روزگار
نه خم این چرخ سرازیر شد نه فلک از کرده خود سیر شد
مات از آنیم در این بند و بست این چه طلسمی است که نتوان شکست
امروز نه اغاز و نه انجام جهان است ای بس غم وشادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری ودیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است
ابی که براسود زمینش بخورد زود دریا شود ان رود که پیوسته روان است
شاید که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله این کهنه کمان است
از راه مرو سایه که ان گوهر مقصود گنجی است که اندر قدم راهروان است
ای نکویان
دوش بهر صنمی سرخ وسپید دلم اندر وسط سینه تپید
رفتم وکردم از او خواهش رقص پا شد از جایش و با من رقصید
وسط غلغله رقص به سهو لب خود را به کت من مالید
از تماس لب وی با کت من یخه ام رنگی شدو پاک قرمز گردید
چون زنم چشم بدان لکه فکند گشت بین ما بسی گفت وشنید
گر نمی ساختم او را قانع داشت از زور حسد میترکید
زین جهت به که شما اقایان بانوان راپس از این پند دهید
ای نکویان که در این دنیایید با بزک چون که برون می ایید
با خط سبز به پشت لب سرخ بنویسید که رنگی نشوید